تبليغاتX
هیات قرآن و عترت امام علی (ع) بهبهان
(مرخصی) نماز شب 

- تازه به جبهه رفته بودم و حس و حال خاصي داشتم. يك شب خودم را راضي كردم كه براي نماز شب بلند شوم و يه حالي با خداي خودم كنم. قبل از اذان صبح از خواب بيدار شدم و بدون سرو صدا از چادر خارج شدم. هواي بيرون خيلي سرد بود. وضو گرفتم و به طرف نمازخانه رفتم. با خودم گفتم نمازم كه تمام شد، بچه­ها را براي نماز صبح بيدار مي­كنم. وارد نمازخانه شدم. خيلي تاريك بود. چشم چشم را نمي­ديد. از اينكه از ميان اين همه آدم، تنها من توفيق عبادت پيدا كرده بودم خيلي خوشحال بودم و با خودم فكر مي­كردم كه الان همه تخت خوابيده­اند. هنوز چشمهايم درست به تاريكي عادت نكرده بود. مهري برداشتم و به سمت جلوي حسينيه رفتم. اما مگر مي­شد. من نمي­دانم اين همه وسايل را چه كسي در نمازخانه گذاشته بود.

اما نه! انگار قدري مشكوك بودند كمي صبر كردم كه چشمهايم عادت كند. از خودم خجالت كشيدم. اينها بچه­هاي گردان بودند كه هر كدام در گوشه­اي از نمازخانه به عبادت مشغول بودند. تازه فهميدم كه من جزء آخرين نفرات هستم ه...

پاتك تداركاتي/ مجتبي سلطاني

از سایت: www.qafelenoor.com

|+|
نوشته شده توسط خادم هیات در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 15:47
>>اوقات شرعي <<