- تازه به جبهه رفته بودم و حس و حال خاصي داشتم. يك شب خودم را راضي كردم كه براي نماز شب بلند شوم و يه حالي با خداي خودم كنم. قبل از اذان صبح از خواب بيدار شدم و بدون سرو صدا از چادر خارج شدم. هواي بيرون خيلي سرد بود. وضو گرفتم و به طرف نمازخانه رفتم. با خودم گفتم نمازم كه تمام شد، بچهها را براي نماز صبح بيدار ميكنم. وارد نمازخانه شدم. خيلي تاريك بود. چشم چشم را نميديد. از اينكه از ميان اين همه آدم، تنها من توفيق عبادت پيدا كرده بودم خيلي خوشحال بودم و با خودم فكر ميكردم كه الان همه تخت خوابيدهاند. هنوز چشمهايم درست به تاريكي عادت نكرده بود. مهري برداشتم و به سمت جلوي حسينيه رفتم. اما مگر ميشد. من نميدانم اين همه وسايل را چه كسي در نمازخانه گذاشته بود.
اما نه! انگار قدري مشكوك بودند كمي صبر كردم كه چشمهايم عادت كند. از خودم خجالت كشيدم. اينها بچههاي گردان بودند كه هر كدام در گوشهاي از نمازخانه به عبادت مشغول بودند. تازه فهميدم كه من جزء آخرين نفرات هستم ه...
پاتك تداركاتي/ مجتبي سلطاني
از سایت: www.qafelenoor.com

